ممیزه های پایدار در شخصیت انسان های بزرگ

ممیزه های پایدار در شخصیت انسان های بزرگ

کسب هویت : من کیستم ؟برای چی ماموریتی بدنیا آمده ام؟ وکدام هدف را باید گزینش کنم ! کدام شگرد ها موثر ترین شگرد برای تقرب به هدف است.

وقف هویت :چی توانای دارم ؟ با این توانای کدام ماموریت را میتوانم انجام دهم! وانرژی فعال خود را در کدام مسیر معطوف سازم.

ضبط هویت :برای اثبات توانائی ام بایسته است انرژی خود را در معرض داوری دیگران قرار دهم تا هویتم به مثابه انسان با انرژی فعال به اثبات برسد.

کدام ممیزه جذاب وقابل امتیاز نسبت به سایر افراد دارم؟برای یافتن یک پایگاه مهم اجتماعی این هویت من مصدر چی خد ماتی میگردد.

از زندگی راضی وخشنود : آنچه که در سهم زندگی کنونی ما منهمک است نتیجه کنش های است که در گذشته ما انجام داده ایم ، وباحسرت نگر ی به گذشته هیچ مشکلی حل نخواهد شد.

در گزینش همسر با دقت ،تأمل و آینده نگری اقدام میکنند.

برون گرا : علایق ،استعداد وظرفیت خود را به سادگی به نمایش میگزارند.

عزت نفس بالا :در غیبت دیگران قضاوت نمی کنند، آنچه را خود دوست دارند  به دیگران روا می دارند.

وظیفه شناس :در برابر وظایف که گماشته میشوند با جدیت ، حرکت میکنند.

شکار گر فرصتهای طلای : انسانهای که به زمان ارزش واعتبار قایل نیستند ، بزندگی هدفمندانه نگاه نکرده و همیشه بازنده های واقعی زمان اند.

فشرده یک کتاب  در یازده سطر .

 

لذت عشق غایبانه

سخت ترین شرایط زندگی برای انسان گذشتاندن دوران رخوت وپیر یست . در این برهه زندگی علایق ،عشق ودلبستگی انسان به زندگی ،زن فرزند و استملاک کمرنگ وپوچی و هیچی زندگی نقاب از رخ خویش به دورافگنده و انسان آگاه به ملعبه بودن زندگی میشود .

اما در این برهه زندگی برای انسان مسلمان یک روزنه وعشق باقی میماند ،و آن روزن وعشق توجه وتمرکز انسان به عشق واقعی معطوف میگردد،وآن عشق شیدای وشیفتگی انسان به تجلی ونور ابدییست و آن نور وعشق تمرکز وتعشق  به سوی رب است ،ربی که برای انسان در این مرحله آرامش ،امید ولذت لایتناهی دارد .

عطار،مولوی ،شیخ الاشراق وسنائی هر سه در این مرحله زندگی به وارستگی رسیده ودنیا را با همه شکوه وجلاش وسیله ملعبه یافتند،واز قیل وقال روی به سوی وحدت الوجود گشتانده وعاشقانه در فراق معشوق ،غایبانه که برای آنها غایب نبود دلباختند وتا اینکه در وسوسه این عشق دل وتن باختند،به آن نور جاویدانه لاحق شدند.

 

نورانی رفت

نورانی با زشتی های دنیا بدرود گفت.

محتاج

دنیا بساطی است ،سراسر شگفتی ،وشگفتی ترین رویداد زندگی تجربه دیدن دنیا وترک دنیا با دنیا ی از حسرت ،ترس واضطراب است.

ازهمه  شگفت تر  رویداد تجربه طعم مرگ برای  مرد است ،مردی که یکعمر برای تعریف درد همنوعانش درجستجوی تعریف درد ها ست وبا استمداد قلم وتفکر بدون ریا ودغدغه ضجه میکشد تا از تاریک زاویه زندگی انسان موفق به کشف عوامل درد شود.

 در نهایت خودش از فشار این درد بصورت مظلومانه قربانی درد میشود ، وانسانهای پیرامونش درکش نمی کنند وتنها با، بار درد راهی گورستان سرد وتیره میشود. 

مولوی ،ابن سینا ،حافظ وسنای قربانی همین درد شده اند ، سوگمندانه درد آنها  را در زندگی شان کسی درک نکرد تا اینکه تاریخ بعد از فروپاشی هزار لیل نهار در سوگ درد آنها گریست .

درعصر که من و ما محکوم بزندگی هستیم تلخ ترین سرنوشت در سهم ومقدرات روشنفکر منهمک شده است ،به مثابه ابراز در هنگامیکه زنده است از نیرو توانایش استفاده میکنند وبعد مردن حتا از باب تفنن کمتر کسی حاضر است تندیس خون آلود اورا در خاک پنهان کند.

از،زمره این روشنفکران که در هنگام مرگ تنها مرد ،جلال نورانی پیشکوت ژانر طنز در افغانستان بود. تا آخرین رمق که زنده بود مهم ترین مشغله زندگیش نوشتن برای مردم بود،وحتا دار وندار مادیش را همیشه برای دیگران که از او نیازمند تربودند با سخاوت وپیشانی باز بخشید ،اما  دیدم این شبه آدمها در معیت تابوتش یک گام نگذاشتند.

جلال نورانی را یک روز پیش از مرگش دیدم ،ما با هم مطایبه وشوخی داشتیم ،از باب شوخی پرسیدم ای انسان مردمی ؟چند سال برای مردم گریستی !گفت:پنجاه و سه سال. با مطایبه گفتم پنجاه سه انسان حق دارند در روز مرگت درعقب تابوتت تورا مشایعت کنند.

"نورانی در سال ۱٣٢٧ خورشيدی در شهر کابل به دنيا آمده است. او پس از آموزش‌های دورۀ ابتدايی و ليسه  در شهر کابل، در سال ۱٣۵۱ خورشيدی از دانشکده حقوق دانشگاه کابل فارغ تحصیل شد.

او هنوز دانشجوی دانشگاه بود که در حلقات مطبوعاتی شهر کابل به‌عنوان يک طنزنويس با استعداد شناخته شد. و به گفتۀ پرتو نادری، بدون ترديد اين امر برای يک دانشــجو و آن هم در افغانســتان می‌توانســت موفقيت بزرگی به‌شــمار آيد.

پخش نمايشنامه‌های طنزی جلال نورانی از رادیوی افغانستان در نخستين سال‌های دهۀ پنجاه آغاز شد و برای او شهرت زياد در پی داشت. سپس، نورانی عازم اتحادشوروی شد و چند سال در آن جا به تحصیلات عالی ادامه داد.

در سال ۱٣٦۱ خورشيدی به افغانستان بازگشت و در ارتباط با طنزنويسی و ترجمۀ طنزها به کوشش‌های جدی‌تری دست زد.

در دهۀ شصست خورشيدی، جلال نورانی گزيده‌های از طنزها و ترجمه‌های طنزی خود را به گونۀ مستقل منتشر کرد که از آن جمله می‌توان "ای همو بيچاره گک اس" و "چه کنم عادتم شده" را نام برد. پس از آن، او در اين سال‌ها طنزهايی را از منابع بلغاريايی ترجمه کرد که بعدها اين طنزها زير نام "مربای مرچ" منتشر شدند. یکی ديگر از کارهای برجسته نورانی ترجمۀ کتاب "طنزهايی از چهار گوشۀ جهان"است..

گفت:بدون شک در این جمع یکی توهستی !گفتم چرا ؟گفت:تو هم وامدار من هستی ! گفتم کدام وام ؟گفت:روزی که باز نشسته شدم تخته شطرنجم را برایت فرستادم.

علی ای حال مرد ی که به گفته سکو نشینان بازار سیاست امروز، ازدوتبار نشانه هویت داشت،یعنی ازمادر ترک تبار  ،وپدرش که ازولایت لغمان بود نیم قرن بیشتر برای مردم قلم ورقم زد .

او همیشه برای من از مادرش ونقش که در تربیت نورانی ایفا کرده بود به نیکوی یاد میکرد،وزحمات ورنجهای مادرش را برایم تعریف میکرد .پدرش از اینکه مرد تحصیل یافته  در کشور ترکیه وروشنفکر بوده ،به گفته نورانی تلاش مثمر برای فرزندانش نموده بود. و درنتیجه تلاش این دو،زوج روشنگر سبب شد تامردی به نام نورانی برای پنجاه وسه سال از ژرفنای اندیشه تعریفگر درد ها به استمداد ایمان وقلم شود.

دردهه پنجاه همه بیاد دارند که برای رادیو صدها درامه وبرای تیاتر صدها نمایشنامه نوشت.

مخاطبانش را فروان خنداند وگاهی گریه اهدایشان کرد،وبعد تر وارد دنیا تحقیق وپژوهش در ژانر طنز شدوبیش از سی اثردراین زمینه نوشت وبه حله چاپ مزین ساخت.

دردهه شصت بدنیا روزنامه نگاری وارد شد ،ومدتی مدیر مسوول روز نامه انیس ودر پایان زندگی سیاسی چپی ها به مهاجرت اجباری ناگزیر شد.

 درجمع یاداتش های نورانی  نوشته ئی از آدرس آقای حامد کرزی برای او بود ،هنگامیکه آقای کرزی سکان دار قدرت وسیاست در افغانستان شده بود از روشنفکران خارج کشور خواسته بود،برای خدمت وبازسازی کشور با او تشریک مساعی نمایند.

به گفته خودش هژده سه سال در استرالیا مهاجربود ودر این مدت با استفاده از منابع انگلیسی ،روسی وسایر السنه ها، مهم ترین کار ادبی  را کرد ،کارهای که در سوژه طنز هیچ نویسند افغانی  به آنها پرداخت نکرده بود،ودرکابل برخی را چاپ وآخرینش که تحت عنوان آیینه در" آیینه "طنز بود ،نوشت .

وهرروز از من تقضائی چاپش را داشت ،ومن بدلیل بی بساطی، کار امروز را به فردامیگذاشتم وتا اینکه نورانی رفت .

نورانی درپایان زندگی باوجود آنکه آغاز زندگی سبز وزیبا داشت ،پایان زنگیش تلخ بی نمک ومشحون از رنج وگرفتاری بود ،اگر همکاری عیار مردی به نام حاجی نصیر عبدالرحمن نمیبود،شاید از این تلختر میشد ،بایسته است از شهامت،شرافت وپاک طینتی این مرد عیار و آزاده تشکر وتقدید کرد.مردی با جبین گشاده دار وندارش به پای نورانی ریخت و تا آخرین رمق زندگی  مردانه او را در آغوش گرفت.

ومن خوشحالم که در روز گاریکه انسانیت در تقلائی مردنست ،مردانی هستند که با استواری وشرافت وجدان به پاس وحراست انسانیت می اندیشند.

من مردن بسیار از دوستان ،وابستگان وآشنایانم را شاهد بوده ، اما به مثابه شاهد عینی مرگ نورانی مظلومانه ترین مرگ،در تاریخ بشری در تقدیر یک قلم بدست بود.
مرگ که بساط وحاشیه نداشت ویک مرد قلمزن بعد از نیم قرن تلاش وتکاپو به سبک ویژه خودش میمرد ، در هنگام بدرود زندگی حتا ازکسی برای بستن ذقن وانگشتان پایش استمداد طلب نمی کند ،فقط یک چشمش را بروی دنیا بصورت نمادین می بندد وچشمش دیگرش را برای سفر ی که در پیش رو دارد باز می گذارد . قلمش در میان انگشتانش درحال فشار دادن است ومعلوم نیست که جمله آخرش در باب دنیا حامل چی محتوأ ست.

مثنوی

بیاد روز گاران گذشته

بیاد رنج ودرد وجسم خسته

بیاد باغ وآب ونغمه وجو

بیاد کبک و دراج و سر کوه

بیاد رنج بی پایان مردم

بیاد نیش های کور کژدم

بیاد رفتگان مفت مرده

بیاد زندگان همچوبرده

بیادغرش ومستی کوف آب

بیاد رفتگان در گور در خواب

بیاد سبزه  های باغ وپشته

بیاد جاملی و باغ پسته

بیاد امج باغستان مرده

به فکرم تخم توتش مرچه خورده

بیاد خمب شاؤن وپس راغ

دلم در هجر دیدارش بود داغ

بیاد قله بی باک  ترواغ

خصومت داشت با هر بوم یا زاغ

تنم اینجا وروحم روی کوفآب

زهجر ش میچکد از دیده خونآب

======

دراج :پرندئی که گوشت شیرین دارد.

جاملی: اسم مکان

کژدم : استعاره به عملکرد بد فلان ...