پدر پیر

پدر پیر

پدر پیر بگو قصه چرا خم شد ئی

اندکی خسته ء از دهر پر از غم شد ئی

پدر پیر چرا قامت تو خم گشته ؟

خنده ازسهم تو امروز چرا کم گشته!

پدر پیر جبین تو غمین و نگران

 دردلت غصه دیرینه  نهان

پدر پیر ملول ونگرانی چی خزان

یک کمی قصه بگو از غم اندوه نهان 

پدر پیر چرا هستی خموش 

   کوله باری توشب روزبدوش

پدر پیر تورا قامت خم

      بر جبین تو دو شیار زغم

 یک کمی خنده کن بر سر من 

      پادشاهی دل من افسر من

پسرم زندگی یک جاده نور  

   اندرین جاده تو هستی معذور

گوش کن این سخنم را تو بجان   

    تو در این معرکه هستی مهمان

سهم خود را تو از این معرکه یاب 

  ورنه درپیر ی بی افتی به عذاب

دهر را سفله نوازی آئین 

     تو نگردی کمی بی تمکین

صبر را پیشه خود ساز مدام

   برخ رنج مکش تیر و نیام

همگی در گذراست از پس پیش

   نسپاری دل خود ای درویش

تودر این جاده نگردی نگران

   ازغم دی وکنون وگذران

چرخ را سفله نوازی آئین

    نشوی از غم رنجش دائین

سهم خود شادی از این دهر بگیر

    بعد از آن پیر شو شاد بیمیر      

 

فکرتغییر

روح مجروحم میان این جسد افتاده خوار       کیست تا این جسم را با شد کمی تیمار دار

التهابش در میان خون من مسکن گزین     سینه درد آلود آتش شعله ور لیل النهار

های مردم! نیست اینجا شمه  ئی انس وشرف     رفته از این شهر تان عز وقار وافتخار

های مردم! کودکی درخون شنا دارد دریغ!      چار سوق شهرتان شد آشیان انتحار

 های مردم ! زین خزان خسته دارم بیم وخوف      سالها چشمم براه تا در رسد فصل بهار

های مردم خوی میشی سهم تان از زندگی    گرگها اندر کمین تا خون تان گردد نهار

این مصایب را اگر تقدیر خود دانسته اید     لاجرم از گرگها باشید هردم وامدار

فکر تغییر سرشت خویش را اکنون کنید      ورنه فردای شما ننگین رسوا  وقمار